تبليغاتX
من

فلسفه رهانیدن انسان از توهم است، به بهای هر خطری.

با چه سرعتي. عجب تجربه اي بدون هيچ واسطه اي. خودشه خود خدا خود جاودانگي. "يكي از روش هاي دوري از رنج ..." يك سال گذشت! يك تجربه بود شايد هم بيشتر! هر چي بود "من" ديگه اون "من" نيست. خيلي چيزا رو از دست داده، يه چيزايي هم بدست آورده ولي پشيمون نيست!

نوشته شده در جمعه 1386/08/04 ساعت 5:25 توسط هادی سالاری


[ ) ] [  ] [ 5 ]


بارها می خواستم فریاد زنم

می خواستم تکرار کنم

                 صدایی را که به من گفت:

                                               "پدرت را بکش"

ولی هر بار

      پیش از در آمدن

                دست بر حلقومش گذاشتم

                                            و خفه اش کردم.

زیرا که

    تنهایی و سکوت

                     بهانه ی زندگی ام بودند.

نوشته شده در یکشنبه 1385/12/20 ساعت 17:28 توسط هادی سالاری


[ ) ] [  ] [ 5 ]


انسانها زندگي مي كنند! اگر زندگي را مجموعه رفتار و احساسات روزمره يك انسان در فاصله تولد و مرگ بناميم، آنگاه مردم براي بهتر يا نه، لذت بخش تر كردن اين زندگي و فرار از درد بودن براي خود"معنا" مي سازند يا نه، دارند. بعد از نيچه كه با پتك معروفش به جنگ فراروايتهاي در حال احتضار رفت و تك تك آنها را متلاشي كرد، بسياري براين گمانند كه ديگر عصر فراروايتها به پايان رسيده است و مطلق گرايان نيست و نابود شده اند. امروز در مقابل آنان اين روايتهاي شخصي هر كدام از ماست كه معناي زندگي مان را تعيين مي كند.

پس ما به دنيا مي آييم، براي خويش رماني مي نويسيم يا به زندگي خود معنايي مي دهيم(معنايي كاملا شخصي)، آن معنا يا اهداف را به اجرا مي گذاريم. يعني هر روز صبح كه از خواب بر مي خيزيم از خود مي پرسيم كه امروز چگونه مي تواند بهترين روز من باشد؟  و بعد در جهت بهترين كردن آن روز و يا در جهت معناهايي كه براي آن روز ساخته ايم، حركت مي كنيم.

آيا حقيقت همين است؟ آيا براستي فراروايتي براي يك انسان مدرن در كار نيست؟ و يا جزيي تر، آيا اين "هادي سالاري" است كه در اين نوشته دست به بيان نظر خود زده است؟

من ابتدا سعي مي كنم به اين پرسش آخري پاسخي كوتاه بدهم و بعد دست به طرح موضوع اصلي نگاشته ام يعني نقش پدر در بوجود آمدن فراروايتها بزنم و سپس پاسخ دادن به پرسش هاي بالا را به عهده ديگران بگذارم.

آيا اين من هستم كه در اين نوشته دست به بيان نظر خود زده ام؟

ميشل فوكو مي گويد: ‹‹سخن نقطه تلاقي و گردهمايي قدرت و دانش است.›› مردم مي پند راند همانگونه كه اين پدر و مادرند كه بچه را بوجود مي آورند، آفريننده يك سخن هم گوينده آن است. در حاليكه: آنچه ما مسائل و "سخن" هاي يك دانش مي دانيم در حقيقت خود سخن هاي آن دانش به معناي نظريات دانش نيستند چون ما در هر دانشي، در هر زمان و مكاني قواعد و قوانين بازدارنده و ايجاد كننده ي آن زمان و مكان را داريم كه تعيين مي كند از چه مسائلي ميتوان و از چه مسائلي نمي توان سخن گفت. اگر مجموع اين سخن ها را "نظام سخن"  بناميم از تركيب نظام سخن"صورت بندي دانايي" بوجود مي آيد. پس براي بررسي سخن بايد به صورت بندي دانايي هر زمانه مراجعه كرد يا بايد آن سخن را تبارشناسي تاريخي كرد. صورت بند ي دانايي كه خود بوجود آورنده و آفريننده سخن در آن زمان است. پس ‹‹اين سوژه نيست كه سخن  مي گويد بلكه اين جامعه و فرهنگند كه از سوژه سخن مي گويند.›› يعني در حقيقت اين صورت بندي دانايي است كه تعيين مي كند تا ما بگوييم "اين سوژه است كه سخن مي گويد" حال كه به "مرگ مولف" رسيديم، درمي يابيم كه حتي در يك نوشته، اين نويسنده نيست كه ابراز نظر مي كند.

اين مسئله به اين دليل طرح شد كه نقش جامعه، فرهنگ و تاريخ بر روايت ها ناديده گرفته نشود اين درست برخلاف سخن اگزيستانسياليست هايي چون سارتر مي باشد. اگر پاسخ بالا درست باشد، آنوقت چگونه مي توان ادعا كرد كه انسان در اختيار و آزادي كامل دست به انتخاب مي زند.

حال برگرديم به مسئله اصلي:

فرويد معتقد است كه در آغاز تاريخ پدر كشي به ميزان بسيار زيادي وجود داشته و اين خود باعث بوجود آمدن فراروايتها شده، يعني برادران براي تصاحب مادر و همچنين به علت تنفر از پدر اتحاد برادران را تشكيل مي دهند و با دست به دست هم دادن پدر را به قتل مي رسانند و سپس با مادر زنا مي كنند. بعد از زناي با مادر چون تكانه هاي نهاد تسكين يافته اند، تاثير فراخود نمودار مي شود و درست درهمين جاست كه احساس گناه بسيار شديدي به برادران دست مي دهد چرا كه پدر خود را به قتل رساندند و با مادر خود خوابيدند. اين احساس گناه حتي يك لحظه پسران را ترك نمي گويد تا اينكه مادر را بر خود حرام مي كنند تا بور(چيزي كه از نظر فرويد سرمنشا قانون مي باشد) و پيراهن پدر را(توتم) بر سر پرچم مي كنند و آنرا بعنوان نماد قبيله خود مي پرستند. اين توتم پرستي در نظر فرويد سرآغاز و سرمنشا فراروايتها مي باشد.(چيزي كه داستان حصار و سگهاي پدرم، نوشته شيرزاد حسن نويسنده تواناي كرد به صورت زيبايي به تصوير كشيده شده است.)

چيزي كه نگارنده در اينجا بيان كند، با كمك روانكاوي، نقد و يا شايد نگاهي تازه و نو به نقش پدر در اين پديده است. پس از تولد كودك، كودك جهان را به دو دسته تقسيم مي كند: نيمه اي خودش و نيمه اي ديگر تسكين دهنده غريزه زندگي اش يعني سينه مادر. كم كم حدود جسم خود را در مي يابد. در اين دوران او مي پندارد تمام نيازهاي مادر را تامين مي كند و مادر هم تمام نيازهاي او را. ولي طولي نمي كشد كه سروكله نفر سومي پيدا مي شود، اين فرد هيچ كس نيست جز پدر. پدري كه مادر را از دست پسر مي گيرد و هرگز به او پس نمي دهد. از نظر روانكاوان بچه هيچ وقت نمي تواند تاثير ناخودآگاه عشق به مادر را از خود دور كند. بطوريكه حتي در دوران جواني هم معشوق خود به دنبال عشق از دست رفته گذشته اش يعني مادر مي گردد.

 پدر براي بچه نماد اقتدار و آگاهي كامل است. هيچ نيرويي قدرتمندتر از پدر نيست كه با او به جنگ پدر رود! ولي نه، شايد باشد از اينرو بچه نياز به ارتباط با ساير جامعه را درك مي كند و كم كم ياد مي گيرد كه صحبت كند تا شايد كسي يا چيزي را بيابد كه او را در برابر قدرتمندترين موجود ياري دهد. از طرفي پدر عاملي مي شود كه فراخود نوزاد پسر شكل گيرد. بايدها و نبايدهايي كه در ابتدا جنبه خارجي دارند يعني از سوي پدر صادر مي شوند، دروني مي شوند به اين صورت كه پسر چون مي خواهد همانند پدر قدرتمند شود با پدر همسان سازي مي كند. اين همسان سازي مصادف است با حل عقده اديپ در يك فرزند سالم. يعني پسر به علت ترس از اختگي از نگاه جنسي به مادر دست بر مي دارد. در اينجا پسر وارد "كمون"مي شود. مرحله اي كه برخلاف مراحل قبلي(دهاني، مقعدي و آلتي) نياز جنسي او تامين نمي شود. ليبيدو در اين مرحله از طريق والايش به كمك ساير رفتار كودك(ارتباط با جامعه و يادگيري) مي آيد. تا دوران بلوغ اوضاع بر همين روال به پيش مي رود.

درست در همين نقطه يعني دوران بلوغ است كه سرچشمه وجودي فراروايتها به صحنه روزگار قدم مي گذارد.

جوان در ابتداي بلوغ از زير سلطه پدر خارج و وارد جامعه مي شود تا غرايزش را تامين كند. ترس از هولناكي جامعه و بودن در ميان ديگران و كار و فعاليت با جامعه اي كه كمتر شناختي نسبت به قوانينش دارد، اولين چيزي است كه نوجوان را مي آزارد. سايه قدرتمند پدر كه اگرچه مادر را از او گرفته بود، ولي با بايدها و نبايدهايش كه از سر دانايي كامل صادر مي شد و با كمك كردن به او در مقابل غير با توانايي كاملش، از سر پسر كم مي شود.

جوان به علت ضعفش نياز به يك دست قدرتمند در بالاي سرش را با تمام وجود احساس مي كند تا شايد جاي خالي پدر پر شود. درست در همين جاست كه فراروايتها را بوجود مي آورد. تا به او امر كند كه چه بكند و چه نكند و همچنين به او كمك كند تا از خطرهاي هولناك ترين دوران زندگي خويش نجات يابد.

فراروايتي كه از ضعف انسان در مواجه با جهان خارج برخاست بعدها زندگي انسان را در دستانش مي گيرد و به بدترين نحو شكنجه اش مي دهد.

كوره هاي آدم پزي هيتلر، قتلهاي استالين در سيبري، خونخواري هاي خالد، سرهاي بريده دهها هزار مزدكي در ايران، قتلهاي دوران اسكولاستيك، جنگهاي جهاني، گوانتانامو، كشته هاي ويتنام، شيلي،يوگسلاوي، افغانستان، عراق و ايران و مرگ ميليونها انسان بي گناه ديگر حاصل فراروايتي‏ست برخاسته از ضعف. 

نوشته شده در شنبه 1385/11/28 ساعت 14:58 توسط هادی سالاری


[ ) ] [  ] [ 5 ]


|

در تاریکی ظهر یک روز زمستانی

در سکوتی که ما ساختیم

در میان ماشین هایی که هر یک از سویی به سوی مرگ میرفتند

دختری گام زنان

به دنیای اطراف می نگرد

تا شاید کلید خوشبختی اش بیابد

پسری

به بدن های زیبای دختران جوان می نگرد

به امیدی که

عطش غریزه اش را پایان دهد

و مادری

در میان فرزندان دیگران

به دنبال رویایی می گردد

که روزی برای فرزندش آرزو می کرد

و پدری

در خیابان سرشار از جمعیت

با گام های محکم و فریاد های خروشانش

می خواهد بگوید:

                        هنوز قدرت دارد

و پیرمردی

کتاب ها را می نگرد

به امیدی که

در لابه لای برگهای زرد و سفید آنان

راز پاتک زدن به مرگ را بیابد

و من

بیگانه از همگان

به دنبال سرنخی می گشتم

تا خنده ماسیده بر لبهایت را بخشکانم

و تو

در قفس آهنین قلبم

به دنبال مردی می گشتی

که یک روز حادثه او را با خود برد

نوشته شده در جمعه 1385/10/29 ساعت 17:36 توسط هادی سالاری


[ ) ] [  ] [ 5 ]


«دولت؟ دولت چیست؟ ... دولت نام سرد قرین همه ی هیولا های سرد است و به سردی دروغ می گوید و این دروغ از دهانش برون می خزد که «منِ دولت، همان ملتم.»

دولت به همه ی زبان های «نیک و بد» دروغ می گویند و هر چه بگویند دروغ است. این جانور گزنده با دندان هایی که دزدیده است می گزد. اندرونه اش نیز دروغین است.

بس بسیاران همچنان زاده می شوند: «دولت را برای زایدان ساخته اند. بنگرکه بس بسیاران را چگونه به خود می فریبد، چگونه آن ها را میدرد و می جود و نشخوار می کند»

«از من بزرگتر بر روی زمین هیچ نیست؛ منم انگشت سامان بخش خدا» «هیولای سرد چنین می غرد»

(چنین گفت زرتشت، نیچه، ترجمه داریوش آشوری، بخش یکم، درباره ی بت نو)

زمانی که انسان ها توانستند بیشتر از حد نیاز خود تولید کنند، گروهی بوجود آمدند که می توانستند بدون اینکه تولید کنند امرار معاش کنند: این گروه که از طریق به زور گرفتن اضافه تولید دیگران ارتزاق می کردند اولین کسانی بودند که دولت را بوجود آوردند. دولت های کوچک در آغاز در صدد تامین امنیت برای اهالی خود بودند و خود را قویتر می کردند تا بتوانند بر دولت کناری پیروز شوند. بعد ها دولت های قدرت مندتر یکی یکی دولت های کوچک را در خود جذب کردند و بزرگتر شدند به این صورت که با پیروزی در جنگ سرزمین و مردم آن سرزمین را (به صورت برده) از آن خود می کردند.

بزرگترین خطر برای دولت ها شورش بردگان علیه آن ها بود به همین دلیل هر روز سیستم امنیتی قدرتمندتری ایجاد می کردند "تا ایجاد نظم" کنند. شاید آن زمان نظم ایجاد شده به این صورت بود  که در هر مدت مشخص هر فرد یا خانواده ای مقداری مالیات به دولت بپردازد ولی امروزه این ایجاد نظم تا جزء ی ترین روابط انسان ها را در بر می گیرد.  امروزه دولت ها افراد را از کودکی تا بزرگسالی تحت نظارت و سلطه دارند و سعی می کنند با سیستم های آموزشی و تبلیغاتی خود مثل: مدرسه، دانشگاه، تلوزیون، روزنامه و غیره به این خواست کوژویی دست یابند که: مدرنیته انسان هایی می سازد که یک کار می کنند توجیه وضع موجود. در اینجا نظم نظمی نیست که برای سعادت بشر ایجاد شده باشد بلکه این نظم از این رو بوجود آمده که دولت ها بر جای بمانند یعنی نظمی برای آموزش نداریم بلکه بر عکس ما آموزش می بینیم که منظم شویم. در یک نهاد مدرن مثل دانشگاه هم اوضاع از همین قرار است. یعنی به ما در دانشگاه آموزش می دهند که چگونه به اهداف کسانی که بر ما حکومت می کنند وفادار باشیم و چگونه یکی از چرخ های کوچک این هیولای بزرگ را به حرکت در آوریم. تا آن ها بر ما حکومت کنند و در حقیقت چگونه آن باشیم که آن ها می خواهند. دولت ها برای این منظور شروع به ساختن آگاهی های کاذب می کنند و با دستگاه تبلیغاتی انحصاری که در دست دارند این دروغ ها را به عنوان حقیقی ترین حقایق جا می زنند. بر این مبنا که: دروغی که همیشه تکرار شود به صورت حقیقت در می آید. اکثر مردم به این حقایق دروغین احترام می گزارند و به همین دلیل وارد چرخه دولت می شوند که دولت می خواهد.چیزی که دولت ها فرهنگ می نامند اندیشه اندیشمندان گذشته است در هر زمان هم اندیشمندی هست که بر خلاف اندیشمندان می اندیشد و درست در همین جا گروهی بوجود می آیند که نمی خواهند وضع موجود را بپذیرند و استثنایی می شوند بر تن حاکم. نزدیک ترین کسان به دگر اندیشان دانشجویانند چون اولا هنوز کاملا به ایدئولوژی موجود ایمن نیاورده اند در ثانی افرادی هستند که با معلوماتی که دارند می توانند حرفِ این دگراندیشان را بفهمند. افرادی از دانشجویان را که در کنار یکدیگر می ایستند و علیه وضع موجود به فعالیت می پردازند را جنبش دانشجویی می نامند. جنبش های دانشجویی در زمان ها و مکان های مختلف به اشکال متداول در آمده اند و از روش های مختلفی برای اعلام اعتراض خویش استفاده کردند.آنچه دولت ها می خواهند این است که این استثناها را نیز در قالب قانون بگنجانند تا قابل کنترل شوند چون استثنائی که قانون شد دیگر استثنا نیست. دادن تشکل به جنبش دانشجویی برای رسیدن به این هدف صورت می گیرد. در طرف دیگر این استثناها دوست دارند که فراگیر شوند و نظمی نوین بوجود آورند و یا شاید هم نه می خواهند فرگیر شوند تا نظم را از بین ببرند.

نوشته شده در پنجشنبه 1385/09/16 ساعت 15:55 توسط هادی سالاری


[ ) ] [  ] [ 5 ]


نزديك به سه دهه از مرگ مردي مي گذرد، كه تمام بودنش را براي آزادي مردم گذاشت.مردي كه فريادها و خروشش يادآور سخنراني هاي فيدل و لنين بود و شورش عليه بي عدالتي حاكمان شبيه استخوان شتر ابوذر غفاري.

او مي خواست با بازگشت به خويشتن بر عليه استعمار سرمايه داري بشورد.او مي خواست با روشنفكر مساوي با مسئوليت، همچون ماركسيست هاي زمان خود روشنفكران را وادار به حركت براي خلق كند.اوهميشه از كم بودن زمان مي گفت و از حركت، از انقلاب، آري انقلاب تا همه ي آن ساختار پوسيده را از بيخ و بن نابود كند و به جايش يك حكومت اسلامي بر اساس تئوري امت و امامتش بگذارد كه مردم را از زمين به آسمان ببرد.

او مي گفت  اگرآزاد بود و خود را انتخاب مي كرد، فلسفه مي خواند و هنر ولي چون مردم را انتخاب كرده است جامعه شناسي ديني خوانده است.

مي گويند هر شخصيتي فرزند زمانه ي خويش است از اين رو او را بايد در زمانه ي خويش مورد نقد و بررسي قرار داد. اين ادعا درباره ي هر شخصي به دور از حقيقت نيست ولي زماني كه تفكر يك فرد در زمانه ي بعد از خود نيز زنده است قضاوت درباره ي نظريات او با توجه به شرايط زماني خويش كاري نادرست است چون در اينجا هدف نقد نظرياتي است كه هنوز زنده اند نه قضاوت درباره ي شخصيت او. پس ما هم دست به نقد تفكر شريعتي از ديدگاه يك ايراني دهه ي هشتاد كه سه دهه بيش از شريعتي تجربه كرده است مي زنيم.

بسياري پايه ي شور شريعتي را در ترجمه ي ابوذر غفاري اش مي دانند ولي حقيقت اين است كه تئوري كپي برداري شده از انقلاب الجزاير و فرانتس فانون تحت عنوان بازگشت به خويشتن شالوده و اساس كتاب ها و سخنراني هاي شريعتي است. بازگشت به خويشتن همان گونه كه از نامش بر مي آيد از بازگشت به سنت هاي ملي مي گويد و پالايش آن ها براي بيرون كشيدن ارزش هاي مدرن. اين تئوري مي خواهد روشنفكر را  از دو سو واكسيناسيون كند:

1- از جانب مردمي كه هيچ چيز جز سنت هاي خويش نمي دانند تا به آن ها بگويد مدرنيته آنقدر ها هم وحشتناك نيست و مي توان ثابت كرد كه ارزش هاي مدرن در دل سنت هاي ما هم وجود دارد و شاید به همين دليل بود كه شريعتي كاملا گزينشي به ارزش هاي سنتي نگاه مي كرد و مابقي را زاده ي خرافات و تشيع صفوي مي دانست.

در اين مورد تاريخ نشان داد كه درست است كه روشنفكري كه از دل ارزش هاي متحجرانه ، خرافي و سنتيِ مردم مفاهيمي مدرن بيرون مي كشد از طرفي به سرعت مورد پذيرش عوام متمايل به نخبه قرار مي گيرد و از طرف ديگر در برابر تحجّر مردم كه هر عقيده ي تازه اي را به شدت محكوم مي كنند، راه گريزي يافته است( همان كه شريعتي بار ها به روشنفكران ديگر گوشزد مي كرد) ولي اين خود از طرفي باعث باز توليد دوباره خرافه و ارزش هاي سنتي مي شود، همان چيزي كه در جامعه ما رخ داد و همه ي ما بعد از مرگ شريعتي شاهد آن بوديم. از طرف ديگر مي توان از بازگشت به خويشتن پرسيد: بازگشت به كدام خويشتن؟ و يا آيا ارزش هاي مدرن غربي را مي توان از دل يك مشت سنت هاي شرقي بيرون كشيد؟

امروز ما به راحتي مي توانيم به اين سوال پاسخ منفي دهيم چون ارزش هاي مدرن در يك فضاي اين جهانيِ انسان محور شكل گرفته اند نه همانند سنّت ها در يك فضاي روحاني آسمان محور.

2- شريعتي مي خواست با بازگشت به خويشتنش جامعه و روشنفكران را در برابر به اصطلاح بيماري ديگر مقاوم كند. اين بيماري چيزي نيست جز همان كه جلال آل احمد غرب زدگي خوانده بود، يعني بيماري شيفته ي غرب شدن.

اگر اين تئوري براي جلوگيري از قدرت تبليغاتي سرمايه داري بوجود آمد كه نظام سلطه حاكم بر غرب بود بايد گوش زد كرد كه از يك جامعه فئودالي نمي توان يكباره به برابري رسيد و سرمايه داري پلي ميان اين دو مي باشد و اگر منظور از غرب تفكر غربي است، بايد ياد آور شد كه مدرنيته چيزي جز آن نيست. شايد هم غرب زدگي براي اين به كار رفت كه روشنفكران را نسبت به جامعه متعهد كند يعني همان روشنفكر= مسئوليت. تاريخ معاصر ما به خوبي نشان دهنده ي نقص اين تئوري است چون اين تئوري باعث كشيده شدن ديواري بين روشنفكران شد. ديواري عظيم كه هنوز هم پابرجاست. ديواري كه حتي تا فرهنگي ترين قشر روشنفكران يعني كانون نويسندگان ايران هم پيش رفت. واضح است كه اين ديوار فقط و فقط به نفع مخالفين روشنفكران يعني همان اصول گراهاي متحجر شد.

شايد ثمره ي بازگشت به خويشتن شريعتي كه همان زير بناي تفكر اوست كاملا واضح بود: حركت احساسي يك باره ي شديد و شورش همه جانبه بدون كوچكترين تغيير واقعي در  زیر بنا های جامعه و شكست مجدد ارزش هاي مدرن. هر چند شريعتي خود نيز خارج از اين جو نبود  و با صحبت هاي احساسي اش كه عنصر منطق به ميزان بسيار كمي در آن يافت مي شد از شورش دفاع كرد و درست به همين دليل بود كه هميشه از كمبود زمان سخن مي گفت.

اكنون مي توان با خود گفت كاش شريعتي خود را انتخاب مي كرد نه مردم را، يعني فلسفه مي خواند و هنر نه جامعه شناسي ديني.

نوشته شده در سه شنبه 1385/08/30 ساعت 14:45 توسط هادی سالاری


[ ) ] [  ] [ 5 ]


درباره رابطه این سه تن می توان گفت:

پاول ره نمادی است از حماقت مردانه یا به تعبیر نیچه مرد بی تازیانه در برابر یک زن و همچنین یک مازوخیست روانژند.

نیچه نمادی است از یک مرد صادق با خویش و نه آنگونه که سالومه می گوید یک سادومازوخیست.

و لو سالومه: به تعبیر نیچه (آنگونه که من دریافتم) یک زن با ویژگی های مردانه که باید از او گریخت ویا شاید یک زن با ویزگی های زنانه(آنگونه که فروید می گوید) وشاید هیچ کدام از اینها، یک زن سوار بر گاری و تازیانه در دست. گاری ای که به جای دو اسب دو مرد آن را می کشد یکی احمق که می کشد چون باید بکشد ودیگری صادق و شریر که می کشد چون باید بکشد.(اولی تا پایان می ماند ولی دومی نه) و در پایان چه بسا مردان دیگری جانشین این دو مرد می شوند ولی این بار مردانی با تازیانه ای در دست.

نوشته شده در چهارشنبه 1385/07/12 ساعت 17:18 توسط هادی سالاری


[ ) ] [  ] [ 5 ]


هر روزه اتفاقات بی شماری برای هر کدام از ما به وقوع می پی وندد.

هر روزه طعم تلخ شکست های زیادی را می چشیم و موفقیت هایی هم کسب می کنیم.هنگام شکست بر خود می پیچیم و نالان از زندگی بد حرف می زنیم و هنگام پیروزی با غرور پذیرای یک احساس درونی شعف آوریم.

شکست ها زود تر از شادی ها به فراموشی سپرده می شوند. حتی شاید شکست ها را شکست ندانیم. چون قاضی و طرف دعوا هر دو ماییم. (دین را برای همین ساخته ایم تا به خود بگوییم: ما در بیرون از خود یک قاضی عادل!! داریم که بدون هیچ بخششی قضاوت می کند.) و با انکار، دلیل تراشی، فرا فکنی، همانند سازی و ... خود را پیروز از معرکه بیرون می آوریم.

پس ما همیشه پیروزیم و شکست معنایی ندارد؟!

حقیقت این است که ما آنقدر ضعیف شده ایم که با رشوه دادن به قاضی و باز سازی دروغین صحنه نه تنها دیگران را فریب می دهیم بلکه خود را نیز می فریبیم.

 شکست ها از یاد می روند اما اثرشان همیشه پا بر جاست.

اگر حداقل با خود صادق باشیم درک خواهیم کرد که از همان آغاز روز های زندگی تک تک شکستها بر جان بی رمق ما همچون یادگاری بر درخت، بر جای مانده اند.

ما موجودی شده ایم که از یک سو با رنج های زندگی خو کرده ایم و از سویی هیچ چیز جز اضطراب و و وحشت و ترس از هولناکی جهان پیرامون نیستیم.

از خود بیگانگی از نوعی دیگر!

به یاد آن سخن حکیمانه می افتم"شکست پلی است برای رسیدن به پیروزی" فردی که این جمله را ساخته است به احتمال زیاد یا خود گوسفند بوده یا هیچ جز گوسفند در اطرافش ندیده.

نوشته شده در چهارشنبه 1385/07/12 ساعت 17:16 توسط هادی سالاری


[ ) ] [  ] [ 5 ]


"پدر عشق خطاست و مادرش ضرورت(نیاز)"

                                                     نیچه

چگونه می شود که یک انسان دیگری را آنقدر دوست بدارد که حتی از درد ها و شادی های او به اندازه خودش و حتی بیشتر درد بکشد و لذت ببرد؟

در عشق دیوار "من" فرو می ریزد و آنسوی "غیر"(معشوق) دوباره بنا می شود. عاشق معشوق را به اندازه خود دوست می دارد و از رنج های او به اندازه رنج خود، رنج می برد این احساس از نوع همدردی نیست چون در همدردی انسان خود را به جای دیگری میگذارد و فکر می کند دارد به غیری کمک می کند ولی این غیر در حقیقت خود اوست که در تصور جانشین غیر شده است. در حالی که در عشق رنج بردن از رنج "من" است. در حقیقت عاشق معشوق را یکی از اجزاء خود ساخته.

انحصار طلبی عشق از همین جا بر می خیزد. (انسان بر اجزاء بدن خود سلطه دارد اگر چه از درد های اندامش درد می کشد ولی می خواهد آنها در سلطه کاملش باشند و مطابق با فرمان او عمل کنند.) عاشق می خواهد معشوق همانند یکی از اندامش آنگونه با شد که خود می خواهد، آنگونه رفتار کند که خود دستور می دهد و آنگونه بیندیشد که خود می اندیشد. عاشق نمی خواهد معشوق از زیر سلطه اش خارج شود و نمی خواهد او را با هیچ کس تقسیم کند. حتی اگر آن فرد خود معشوق باشد. نقطه مرگ عشق دقیقاً در همین جاست. معشوق یکی از اشیاء غیر زنده جهان پیرامون او نیست بلکه همانند خود عاشق یک انسان است با تمایلات، نیاز ها و رفتار انسانی ولی عاشق این ها را نمی بیند چون نیاز به معشوق نیازی که سالها سرکوب شده است چشمانش را کور کرده است. عاشق پس از رسیدن به معشوق به تناقضات و تفاوت هایی بر می خورد که برایش قابل حل نیستند. در نتیجه او را همانند یک جزء پیوندی که بدن نمی پذیرد و پس می زند، پس میزند.

حاصل برای عاشق، تنفر از معشوق است و یک ضربه بزرگ روانی با نام ناکامی و برای معشوق از دست رفتن سعادت!!

................................

منظور از عشق در این جا احساسیت که با هیچ چیز محدود نشده است نه تجربه، نه تفکر و نه آگاهی

نوشته شده در سه شنبه 1385/06/28 ساعت 6:34 توسط هادی سالاری


[ ) ] [  ] [ 5 ]


هر انسانی با تعمق در خود به یک اصل بدیهی پی می برد که آن خود خواهی است.کودک پس از تولد کم کم به وجود جسم خود پی می برد و جدایی و تفاوت آن از جهان خارج. این آغاز درک "من" در کودک است و آغاز درک "خود" به عنوان آغاز "خود خواهی". اگر تاریخ در مقابل ما بایستد و اجازه گفتن اینکه خود خواهی فطری است را به ما ندهد ولی قطعاً می توانیم بگوییم: خود خواهی در یک انسان امروزی واقعیتی است بدیهی.

ابژهایی که فایده بخش تر با ارزش تر و آنها که کم فایده تر کم ارزشتر.

بر حسب خود خواهی هر انسانی اشیاء جهان پیرامون را بر حسب دوری و نزدیکی به خود دسته بندی میکند.

این در حالی است که اخلاق فریاد می زند: "هم نوعت را دوست بدار" دوست داشتن هر انسانی شاید شایسته ی خود اوست و اگر قرار با شد "غیر"ی را دوست بدارد باید آن را شایسته ی دوستی بداند.

چه کسی شایسته ی دوست داشتن است؟

مسلماً این غیر باید یا آنچنان شبیه خود فرد باشد که او احساس کند با دوست داشتنش خود را دوست میدارد و یا انقدر بزرگ تر از فرد باشدکه او آن خود آرمانی اش را در او ببیند.

حال اگر قرار باشد انسان غریبه ای را به اندازه نزدیکان خود دوست بدارد بر خلاف عدالت و عقلانیت کرده است. حالت دیگر این است که اورا به عنوان موجودی – همچون خود فرد – بر روی کره خاکی دوست بدارد در این صورت بیم آن می رود که آن مقدار دوستی که به او می رسد اینقدر کم باشد که به حکم عقل بهتر باشد آن را برای خود نگه دارد.

با تعمق بیشتر به این نتیجه می رسیم که این غریبه نه تنها دوست داشتنی نیست بلکه اگر صادق باشیم شایسته ی تنفر و حتی دشمنی هم هست. او برای رسیدن به کوچکترین سودی از ضربه زدن به دیگری هیچ ترسی ندارد و حتی هیچ وقت به تناسب آنها هم فکر نمی کند. شاید سودی هم در کار نباشد وفقط برای رسیدن به یک لذت کوچک دیگری را تحقیر، تمسخر و ... کند. او اگر ضعیف بود هم دوست داشتنی نیست چون حاضر است از ترفند های حیله گرانه بیشتری استفاده کند که به قول بزرگی "ضعفا زیرکند."

از آن حکم اخلاقی شیادانه تر "دشمنانت را دوست بدار" است.

بر این اساس افرادی که دم از احساس مسئولیت در قبال گروهی دیگر می زنند از دو حالت خارج نیستند: یا شیادانی هستند که می خواهند با این شعار ها دیگران را بفریبند که به غرض خود برسند و یا احمق هایی اند که فکر نکرده از گروه اول پیروی می کنند.

نوشته شده در دوشنبه 1385/06/27 ساعت 5:55 توسط هادی سالاری


[ ) ] [  ] [ 5 ]


هر وقت که به زندگی فکر می کنم تمام وجودم به لرزه در می آید چون بلا فاصله این سوال در مقابلم می ایستد چرا؟ چرا باید زندگی کنم؟ آیا زندگی ارزش زیستن دارد؟ همه انسانها هر روز این سوال رو از خودشان می پرسند و بعد یه جواب بی معنی می دهند و می روند چون فکر می کنند یک کار مهم دارند باید به اداره بروند باید به ملاقات فلانی بروند باید درس بخوانند باید...

ولی هیچ کدام از این رفتار برای من قابل پذیرش نبود نمی دانستم چرا مردم هر روز این رفتار تکراری را انجام می دهند از صبح تا شب کار می کنند تا بتوانند استراحت کنند و استراحت میکنند تا کار کنند و یا کار می کنند تا بخورند و می خورن تا کار کنند. و بعد منتظر می مانند تا بمیرند و در این مدت زمان چند نفر دیگر را هم به وجود می آورند تا آنها هم ادامه دهنده راهشان باشند. یک دور باطل؟! یعنی میلیارد ها انسان یک کار اشتباه را تکرار می کنند؟ "همه انسان ها یك كار می كنند، كوشش در راه حفظ نوع بشر. و این دور باطل نسل به نسل منتقل شده تا امروز به من رسیده ولی من می خواستم گستاخ باشم و بر علیه بطالت قیام کنم ولی باخودم گفتم شاید من اشتباه کنم .

حقیقت چیست؟

کم کم فکر کردن را یاد گرفتم و بعد آموختم باید از دیگران هم کمک بگیرم کسانی که قبل از من این سوال ها را از خود پرسیده اند. حالا دیگر وقت کتاب به دست گرفتن بود. دنیای جدید دنیایی سر شار از شور بود سر شار از حرکت. خیلی برایم جالب بود دکارت می گفت "من می اندیشم پس هستم" اندیشه؟ رسو می گفت"من احساس می کنم پس هستم" یعنی چی؟؟ کامو می گفت"من عصیان می کنم پس هستم" عصیان، گستاخی.از همه جالب تر کامو بود. کامویی که از بیگانگی انسان در دنیای پیرا مونش حرف زده بود از پوچی زندگی. ولی هیچ کدام از اینها به من جوابی در خور ندادند جوابی که آرامم کند. احساس می کردم این ها فقط درددل می کنند ...

توی همین وادی بودم که یکباره متوجه شدم دیگر هیچ کس در اطرافم نیست من برای خود دنیایی ساخته بودم که هیچ اشتراکی با دنیای پیرامونیانم نداشت تا به خودم آمدم متوجه شدم آدم های اطرافم مثل صورتکند. رجاله هایی که هنوز دور می خورند و دور می خورند و دور می خورند.فکر می کنم اونها به جای مغز توی سرشان گچ ریختند. و مسیر حرکت آنها همان مسیر حرکت رود خانه است."آنها مثل گوسفندانی هستند که قوچ پیش آهنگ هر جا برود آن را دنبال می کنند. آنها پیش از آنکه فکر کنند میمیرند. مثال و سر مشق دیگران بر فکر و اندیشه و عمل آنها تاثیر می گذارد. ممکن است تجربه شخصی آنها به ایشان بگوید قبول چنیین باوری کاملا نا بخردانه است ولی چنین چیزی به آنها نمی گوید چون از هر گونه خود شناسی بی بهره اند."

 وانگهی. با خودم می گفتم من جستجو گر حقیقتم حقیقتی که هر قدر هم زشت باشد که متوجه شدم سدی عظیم در مقابلم ایستاده، سد جامعه. پس تمنای آزادی کردم. می خواستم آزاد بگردم آزاد بخوانم آزاد بمیرم آزاد... لعنت به این گورخران و گوسفندانی که وقتی در کنار یکدیگر قرار میگیرند اسم آنها می شود"جامعه". من نه می خواستم نه می توانستم مثل آنها باشم.

حال مسیر حرکت مشخص بود. انسان باید آزاد باشد تا بتواند خود بیندیشد خود انتخاب کند و خود زندگی کند.

پس باید مبارزه می کردم. می بایست محیط اطرافم را آنگونه که خود می خواهم تغییر میدادم.

پس رفتم که میروم جایز نیست.

ولی...

بعد از یه مدت احساس کردم که اصلاً کار جلو نمی رود. احساس کردم که جهان اطرافم هیچ فرقی نکرده است و فقط این منم که زیر چرخ های جامعه له می شوم، خورد می شوم، می شکنم و تکه تکه می شوم.

فقط امید وارم پاسخ من غلط باشد!

نوشته شده در چهارشنبه 1385/06/15 ساعت 2:40 توسط هادی سالاری


[ ) ] [  ] [ 5 ]


شما با عقاید لاکان اشنایید که می گوید: باید خیالات و اوهام غیر واقعی باشند چون در لحظه ای آن چیزی را که می خواسته اید بدست آورده اید و بیشتر از این نباید که بخواهید.

برای آنکه به زیستن ادامه دهید امیال خواهان اهدافی هستند که همواره وجود ندارند. در واقع شما خود آن چیز را نمی خواهید تصورش را می خواهید. در نتیجه امیال تصورات عجیب و غریب را حمایت می کنند این دقیقاً عقیده پاسگال است: ما زمانی خوشحالیم که در مورد خوشبختی خیال بافی می کنیم. نفس شکار کردن لذت بخش تر از خود شکار کردن.

مراقب باشید که چه آرزویی دارید نه برای اینکه ممکن است بدست آوریدش بلکه به این دلیل که ممکن است فقط یک بار به دست آوریدش. پس عقاید لاکان اینه.

زندگی با خواسته هایتان شما را خوشنود نمی کند انسان کامل انسانی است که در تلاش است تا با تفکرات و ایده هایش زندگی کند. زندگی را با موفقیت های کوتاه مدت بررسی نکنید بلکه لحظاتی با راستی و عطوفت و حتی قربانیت فردی را ارزیابی کنید و در پایان تنها راهی که می توانیم اهمیت زندگی را بررسی کنیم ارزش گذاشتن به زندگی دیگران است.

...........

ما در طول زندگی در تلاشیم تا مرگ را متوقف کنیم. می خوریم، خلق می کنیم، عشق می ورزیم، دعا می کنیم، می جنگیم و می کشیم. اما واقعا در مورد مرگ چی می دونیم جز اینکه هیچ کس بر نگشته.

اما در زندگی به نقطه ای می رسی، لحظه ای که ذهن تو از امیالش و فکری که اون رو مشغول کرده بیشتر عمر میکنه زمانی که فقط رویا هات موندن و شکست هات.

اون موقع مرگ ممکنه یه هدیه باشه.   از کجا می دونیم؟

نوشته شده در سه شنبه 1385/06/14 ساعت 5:43 توسط هادی سالاری


[ ) ] [  ] [ 5 ]


« خصلت مناسبات تولیدی، نظام اقتصادی جامعه را تعیین می کند این نظام شالوده ای است که بر روی آن مناسبات اجتماعی گوناگون بنا می شود. جابجا شدن و تغییر پایه و شالوده یعنی مناسبات تولید، تغییرات متناسبی را در روبنای جامعه موجب می شود »(تاریخ جهان باستان-جلد اول)

 

در دوران زندگی اشتراکی بشر که بیش از صدها  هزار سال طول کشید اصول مادر شاهی بر قرار بود یعنی به علت مناسبات اقتصادی آن دوران، زن از موقعیتی برتر از مرد برخوردار بود. در این زمان انسانها به صورت ژنس های کاملاً اشتراکی زندگی می کردند و هنوز اندیشه استثمار بوجود نیامده بود.

 در این زمان روابط جنسی در داخل ژنس ها هیچ قید و بندی ندارد و ازدواج والدین با فرزندان و خواهر و برادر صورت می گیرد یعنی هنوز محارم بوجود نیامده است و هر زن و مردی می توانند با یکدیگر رابطه جنسی داشته باشند یعنی هنوز حسد هم وجود ندارد که این خود مشخص می کند حسد در دوره های بعدی تاریخ بوجود آمده است.

نسب از طرف زنان مشخص می شود و میراث هم به هم خونهای شاخه مادر می رسد چون باید ثروت در هر ژنس باقی بماند و از آن خارج نشود در این زمان حاکم و اداره کننده ژنس ها زنان هستند.

بعدها زنان توانستند از پیوند گندم وحشی، گندمی بوجود بیاورند( همین گندمی که ما تا امروز مصرف می کنیم)که قابل کشت باشد و این خود عامل بزرگترین انقلاب اجتماعی و اقتصادی تاریخ بشر شد یعنی انسانی که تا دیروز به صورت گله ای زندگی می کرد و هر روز به شکار می رفت و گاهی شکار می کرد و گاهی نمی کرد به انسانی تبدیل شد که خود می تواند مایحتاج خود را با کشت گندم تامین کند و از وابستگی کامل به طبیعت در بیاید. کم کم جمعیت افزایش یافت چون تولیدات رشد کرد. بعدها با اختراع گاو آهن و اهلی کردن حیوانات شخم زدن زمین هم که تا دیروز به عهده زنان بود به عهده حیوانات و مردان گذاشته شد این زمان یعنی بزرگترین شکست تاریخی زن همزمان با پیدایش مالکیت خصوصی و برده داری است. و حال که مردان ابزار تولید را به دست گرفته بودند تصمیم گرفتند اخلاف مرد در ژنس باقی بماند و اخلاف زن از ژنس خارج شود و به این ترتیب دوران پدر شاهی یا مرد سالاری فرا رسید. تعیین نسب از جانب زن و حقوق ارسی مادری ملغا گردید و مقام زن کاهش یافت و اسیر و بنده شهوت مرد و افزار ساده تولد و تناصل شد.

ازاین پس زن را بدون قید شرط در اختیار مرد قرار دادند.

در این دوران خانواده‏ی به اصطلاح مونوگامیک بوجود آمد یعنی این خانواده بر اساس وحدت زوج و زوجه است. هدف از تشکیل این خانواده این بود که بچه هایی از یک پدر مشخص بوجود آیند و وارث و مالک ثروت پدر خود شوند در این خانواده رابطه میان زوجین خیلی محکمتر است و فقط مرد میتواند رابطه را قطع کند:«مرد به تنهایی می تواند ده ها و صدها کنیز زیبا داشته باشد در حالیکه اگر زن به رابطه جنسی دیگری فکر کند به بدترین حالت مجازات می شود به این ترتیب می بینیم این خانواده مونوگامیک نیست مگر برای زن»(تاریخ اجتماعی ایران-جلد اول) در دوره گذشته روابط جنسی آزاد بود ولی در این دوره رابطه جنسی زن کاملا محدود به شوهرش می شود ولی از زن بازی مرد فقط به صورت زبانی گلایه می شود. زنا که ازگناهان صغیره بود به گناهان کبیره تبدیل شد و حال که مالکیت خصوصی بوجود آمده است و عملی به نام دزدی هم وجود دارد مجازات زنا را برابر با مجازات دزدی در نظر می گیرند گویی زنا نیز تجاوزی نسبت به مالکیت مرد محسوب می شود.

پس از آنکه مرد مالک زن شد می خواست قبل از ازدواج هم زن متعلق به او باشد و به این ترتیب عفت و بکارت به وجود آمد و علامت وفاداری زن به مرد گردید.

پایان این تصور به آنجا رسید که زن را مجبور ساختند بعد از مرگ شوهر به همراه وسایل و سایر اشیاء مرد به قبر رود و با او دفن شود.

 به هر حال در دوران مادر سالاری نه برده ای وجود داشت و نه مردی که جزء ملک زن باشد وهمه مردان و زنان، آزاد بودند ولی در دوران پدر سالاری که از حدود 5000 سال قبل شروع شده است مردان بی رحم تر بودند که به قول ویل دورانت :«در تمام تاریخ حتی یک نمونه نمی توان یافت که اجتماعی از مرد خواسته باشد که تا موقع ازدواج عفت خود را حفظ کند و در هیچ یک از زبانهای عالم نمی توان لغتی یافت که معنی آن مرد بکر باشد. هاله بکارت بر گرد سر و صورت دختران می شود و از بسیاری جهات سبب خورد کردن و از پا درآوردن دختران شده است»(تاریخ تمدن-جلد اول). این درحالی است که در دوره های قبل اگر مردی بعد از ازدواج زن خود را بکر نمیدید بر افروخته می شد و شکایت به نزد مادر زن می برد.

امروزه با پیشرفت پزشکی و مبارزاتی که زنان در راه آزادی انجام دادند زن امروزی تا حدی از شدت قید و بند جامعه مرد سالار کاسته است ولی هنوز در کشور ما و در بسیاری جوامع دیگر به علت اینکه زنان نتوانسته اند استقلال اقتصادی کسب کنند این قید و بندها با شدتی بیش از جوامع غربی وجود دارند.

نوشته شده در سه شنبه 1385/06/14 ساعت 2:31 توسط هادی سالاری


[ ) ] [  ] [ 5 ]


پیشینیان درباره آفرینش زمین معتقد بودند:

هورمزد همه چیز را می داند و به وجود اهریمن آگاهی دارد و اهریمن که روشنایی را می بیند به جنگ هورمزد می رود و شکست می خورد و بعد از شکست اهریمن با هورمزد به توافق می رسد که 3000 سال دیگر با یکدیگر بجنگند و سپس هورمزد شروع به آفرینش زمین و انسانها در 6 روز کرد که به آن گاه باره هم می گویند که در آغاز آسمانها، اندیشه نیک و روشنایی مادی و پس از آن آب و زمین و درختان و بعد از آن چهار پایان و در پایان کیومرث(انسان) را خلق کرد و سپس اهریمن جانوران آزاردهنده را در زمین پخش کرد و بعد کیومرث مرد و از جسد او بعد از 40 سال میشینگ و میشانگ(آدم و حوای ایرانیان) روئیدند و هورمزد به انان گفت باید نیک اندیش و نیک گفتار و نیک کردار باشید و دیوان را نپرستید. در سویی دیگر اعراب معتقدند که جهان یکبار خلق شد و از آدم تا خاتم 6013 سال (به قولی 5900 سال) می گذرد.

تا حدود 2 قرن پیش که علوم پیشرفت چندانی نکرده بود دانشمندان هم معتقد بودند جهان به یکباره در 4000 سال قبل از میلاد مسیح بوجود آمده است که البته این ادعا را از کتب مذاهب سامی درآورده بودند.

دانشمندان زیست شناسی امروزی پس از سالها مطالعه و تحقیق به این نتیجه رسیدند که عمر خورشید و زمین حدود 4 میلیارد و 500 میلیون سال است و آثار حیات را از یک میلیارد سال پیش می توان بروی کره خاکی مشاهده کرد. زمین بصورت کره سوزانی مرکب از هیدوژن و اتمهای دیگر بوده است که بتدریج بر اثر نیروی برودت فضایی میان ستارگان سردتر شده است و زمینه ایجاد ملکولها بوجود آمده است و بعد بعلت چرخش زمین، ملکولها بترتیب سنگینی در جاهای مختلف قرار گرفته اند(در مرکز سنگین ترین ها و بعد بترتیب سبکترها و در آخر هیدروژن و ازت و اکسیژن و...) و بعد با سردتر شدن زمین گازها به مایعات و مایعات به جامدات تبدیل شد و بر اثر زیاد شدن جامدات در سطح زمین چین خوردگی هایی بوجود آمد که باعث بوجود آمدن نخستین کوهها شد. آبهایی که بصورت ابرهایی با ضخامت زیاد در بالای زمین قرار داشتند بصورت باران بر زمین می باریدند ولی چون هنوز زمین خیلی گرم بود همه آنها را بخار می کرد و به فضا می فرستاد  تا اینکه بر اثر سرد شدن تدریجی زمین امکان نگهداری آب را یافت و بارانها باعث سیلابها شدند و کم کم اقیانوسها تشکیل و زمینه حیات فراهم شد چون هیچ موجودی بی آب حتی نمی تواند تنفس کند زیرا در حقیقت این هوا نیست که ما آنرا تنفس می کنیم بلکه اکسیژن محلول در آب است. اگر به همین ترتیب پیش رویم 2 الی6 میلیارد سال دیگر حرارت زمین بحدی کم می شود که ادامه حیات بر روی آن غیر ممکن می شود.

زمین شناسان و باستان شناسان به این نتیجه رسیده اند که حیات 5 دوره را طی کرده است. در دوره اول که دو میلیارد را به طول انجامید هیچ گونه آثار حیاتی دیده نمی شود.  دردوره دوم که 1 میلیارد سال طول کشیده است گیاهان و جانوران ساده دریایی بوجود آمده اند. دوره سوم که 360 ملیون سال طول کشید، دارای آثار بسیاری از جانداران مانند بی مهره ها، ماهیان، دوزیستها و سپس خزندگان است. در دوره چهارم که انواع گوناگون خزندگان، نخستینها، پستانداران، پرندگان تخم گزار و ... دیده شده است 150 میلیون سال به طول انجامید و دوره آخر که هم اکنون ما در آن به سر می بریم از 75 میلیون سال پیش شروع شده و در اثر تکامل همه نوع پستانداران و آدم نماها بوجود آمده اند و یک میلیون سال آخر آن آثار نوع آدمی یافت شده است.

 در گذشته بوجود آمدن حیات را به متافیزیک نسبت داده اند ولی امروزه در اثر تلاش زیست شناسان به این نتیجه رسیده اند که موجودات از تکامل و یک پدیده کاملا مادی بوجود آمده است یعنی موجودات ضعیفتری که سرپناه و غذای خود را نمی یافتند از چرخه طبیعت حذف می شدند و موجوداتی که بهتر خود را با شرایط وفق می دادند می ماندند در بدن خود این موجودات نیز عناصر زاید از بین می روند و اندام تکامل می یابند تا بهتر بتوانند در مقابل طبیعت مقاومت نمایند تا امروزه که انسان دیگر از حیوانات جدا شده و بر طبیعت تسلط پیدا کرده است به درستی عامل اصلی این تغییر و تکامل همان ابزار تولید و شرایط محیطی و از همه مهمتر کار بوده است.

زیست شناسان و باستان شناسان با مقایسه انسان امروزی با انسانهای اولیه تفاوتهای زیادی را یافتند ولی در هر صورت ما فرزندان میمونهای انسان نمای امروزی نیستیم بلکه این ها عموزاده های ما می باشند انسان های میمون نمای اولیه در عصر سنگ ابتدا توانستند سنگها را سیقل دهند این انسانها از لحاظ ساختار بدنی با ما تفاوتهای بسیار دارند یعنی زانوهای خمیده و دستهای بلند بدون قدرت تکلم و مغزی کوچکتر و ساده تر از انسان امروزی داشتند. آنها فقط قدرت یادگیری که در طول تکامل به دست آورده بودند را داشتند که کمی بیش از قدرت یادگیری سایر حیوانات بود. آنها وقتی خشمگین می شدند به بالا و پایین می پریدند و هنوز نمی توانستند صداهای مجزا را تولید کنند و فقط ادا در می آوردند. کم کم با تکامل حنجره توانستند صداهای مجزا را در آوردند و با ساختن ابزار از استخوان و سنگ و ... از لحاظ بدنی متکامل تر شدند این تکامل بر روی مغز آنها تاثیر گذاشته است یعنی هر چه بیشتر می آموختند مغز هم متکامل تر می شد و به طور متقابل بر تکلم، صدا و ابزار سازی تاثیر گذاشت. هرچند دستها باعث ابزار سازی و کار شدند ولی خود دستها هم از ابزار سازی و کار به وجود آمدند بعد از ابزار سازی و کار و تکلمی که متکامل تر می شد انسانها نیاز به زندگی گروهی را یافتند و زندگی گروهی باعث شد انسان بتواند حیوانات را شکار و امرار معاش کند کم کم با یاد گیری استفاده از آتش به این نتیجه رسیدند که گوش پخته خوش هضم تر است و بعد با نیاز به اهلی کردن حیوانات را در یافته اند و در همین حین مغز و بدن آنها هم در حال تکامل بود با اهلی کردن حیوانات و رفتن به مناطقی که تابستان و زمستان مجزا داشت پوشاک را اختراع کردند.

در حقیقت تفکری که در نتیجه کار به دست آمده بود موجب جدایی انسان از میمون شد ولی تکامل به پایان نرسید و تا امروز هم ادامه دارد.

نوشته شده در سه شنبه 1385/06/14 ساعت 2:30 توسط هادی سالاری


[ ) ] [  ] [ 5 ]


28 سال از مرگ شریعتی می گذرد اما هنوز فریادهایش در گلو پیچیده است.

1-مردی که خود را ابوذر غفاری خداپرست سوسیالیست می دانست و همیشه از بی عملی عالمان گلایه می کرد. سعدی رانقد میکردکه چرا در عصری که مغول کشور را تصرف کرده است از گل و بلبل حرف می زند به ابوعلی سینا خرده می گرفت که چرا عملش را در خدمت ظالمان عصر خویش قرار داده و ثمره تلاش شریعتی برای به عمل آوردن عالمان همان چیزی شد که ما دیدیم. فرزندان او چه آنان که او را ستایش می کردند و چه آنان که به او لعنت می فرستادند، چه آنان که خود را مجاهدین خلق خواندند و چه آنان که گروه دیگر را منافقین خلق نامیدند همه از او تاثیر پذیرفتند. مجاهدین خلق تمام علم خود را در کتابی با نام شناخت خلاصه کردند و قرآن را در قطع جیبی در اتوبوس تهران کرج آموختند و دانشگاه را ترک کردند و اسلحه (عمل) بدست گرفتند و بعدها در غیاب او قبای مارکسیسم تخیلی را به تن کردند.

2-شریعتی روحیه تجدد داشت ولی برای بدست آوردن دل سنت گرایان هم سنت را نقد می کرد و هم تجدد را و با نقد سنت و یکی کردن روحانی و جسمانی می خواست خود را همچون لوتر ایران (به وجود آورنده پروتستانیسم اسلامی) معرفی کند شریعتی نمی دانست یا نمی خواست اظهار اطلاع کند که"تجدد گریزناپذیر است ویک جبر تاریخی است"و پیروزی سنت گرایان موقتی است.

3-شریعتی برای به وجود آوردن اندیشه انقلابی از اسلام صورتی ایدئولوژیک ساخت و بر علیه تشیع صفوی شورید و آن را عامل عقب ماندگی کشور معرفی کرد و در مقابل تشیع علوی را باب کرد و تمام بر رفتن حاکم فعلی گذاشت و کمتر به فکر این بود که با این ایدئولوژی درآینده چه کنیم؟

 شریعتی از عرفان، برابری و آزادی سخن گفت که هر کدام به کار نحله ای می آید.اما خود به هیچکدام از اهدافش نرسید حتی تاریخ باژگون شد در مقابل عالمان بی عمل، عاملان بی علم به وجود آمد و از بین سنت و مدرنیته در حالیکه هدف شریعتی گذار به مدرنیته بود این سنت بود که پیروز گشت و به جای دولت ملت مدرن، امت-امامت سنتی جای گرفت و ایدئولوژی اسلامی او حتی فربه تر و فراتر از اسلام محمد (ص) قرار گرفت و ایدئولوژی که برای پروتستانیسم اسلامی بنیان نهاده بود به علیه تجدد و مدرنیسم استفاده شد. شاید اگر شریعتی چندین سال بیشتر زندگی می کرد در خیلی از تفکرات خود تجدید نظر می کرد.

باید دیگر نه تنها عصر شریعتی (جمع سوسیالیسم و عرفان اسلامی) بلکه عصر فرزند ناخلف او سروش (جمع لیبرالیسم و تصوف اسلامی) و حتی شاید عصر روشنفکری دینی را پایان یافته تلقی کرد عصری چند دهه قبل آغاز شد و حال بزرگترین وارث آن)سید جواد طباطبایی) می گوید "اگر روشنفکران دینی(شریعتی و سروش و...)نبودند ما امروز وضع بهتری داشتیم".

شریعتی به قول خود سه گونه می نوشت. یک گونه برای دیگران، نه برای خود و گونه ای هم برای خود،هم برای دیگران و گونه دیگر برای خود، نه برای دیگران (اسلامیات، اجتماعات و کویریات) امروز دیگر شاید فقط کویریات او خواندنی باشد (کویر، گفتگوهای تنهائی و ...) همانهایی که برای خود می نوشت و لا غیر .

نوشته شده در سه شنبه 1385/06/14 ساعت 2:29 توسط هادی سالاری


[ ) ] [  ] [ 5 ]


صفحه نخست | پست الکترونیک | بلاگفا

This template designed by majid . Copyleft © 2006